من هیچ وقت نمیخوام مثل کوه بشم ... چون هر وقت به قله ش نگاه میکنم جز برف و یخ هیچی دیگه نمی بینم ... همون یخ و برفی که هیچ وقت رنگش رو نمی بازه ... بیچاره کوه ... با تموم عظمتی که داره ولی دلش سرد و یخ زده س ... من میخوام فقط همینی باشم که هستم ... همین چهارشنبه پیش بود که بیل و کلنگ رو ریختم تو کول پشتی رفتم بالای کوه ... تو گورده کوه بودم ... خنکی کوه جیگرم رو خنک می کرد ...مثل آب زرشک های ناصر خسرو که وسط تابستون جیگر آدمو حال میاره ... راستش میخواستم حفره ای ایجاد کنم ... به امیدی که شاید ذره گرمایی به قلب کوه برسه ... با اینکه گرما ناز می کرد ... راضیش کردم ... اما کوه انگار مثل همیشه خواب بود ...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 7:56  توسط حسین خانجانی
|
داستان از این قراره که یه روز آقای کافکا در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه ای میفته که داشته گریه میکرده، کنجکاو جلو میره و علت گریه دختر بچه رو میپرسه ، دخترک همونطور که گریه میکرده جواب میده عروسکم گم شده، کافکا با حالتی کلافه قدری فکر میکنه و به دخترک میگه : امان از این حواس پرتی ، گم نشده ، عروسکت رفته مسافرت. دخترک دست از گریه میکشه و بهت زده بهش میگه تو از کجا میدونی ؟ کافکا میگه برای اینکه برات نامه نوشته و نامه ش پیش منه . دخترک کلی خوشحال میشه و میگه الان نامه هست که ببینمش و کافکا میگه نه ، نامه رو خونه جا گذاشتم ، فردا همین جا باش تا نامه رو برات بیارم .
کافکا سريعاً به خانهاش برميگرده و مشغول نوشتن ِ نامه ميشه. چنان با دقت این کار رو انجام میده که انگار در حال نوشتن کتابي مهمه ! و اين نامه نويسي از زبان ِ عروسک رو به مدت سه هفته ادامه ميده ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر ميکرده اون نامه ها به راستي نوشتهي عروسکشه. و در نهايت کافکا داستان نامهها رو با اين بهانهي عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان ميرسونه
اين؛ داستان مربوط میشه به کتاب “کافکا و عروسک مسافر”. اينکه مردي مانند کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش رو صرف شاد کردن دل کودکي کنه و نامهها رو – به گفتهي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستانهاش بنويسه واقعا تأثيرگذاره.
" او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم ، بستگي به صداقتي داره که بيان ميشه.امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟اين دومين سوال کليدي بود. و کافکا خودش رو براي پاسخ دادن به اون آماده کرده بود.پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامهرسون عروسکها هستم."
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:38  توسط حسین خانجانی
|
تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در قدمت آنها نیست،
برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است اما کشورهای جدیدی مانند کانادا نیوزیلند و استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی ثروتمند و توسعه یافته هستند.
تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست،
ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوههایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان است این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می کند.
مثال بعدی سوئیس است
کشوری که اصلا کاکائو در آن به عمل نمی آید اما بهترین شکلات های جهان را تولید و صادر می کند. در سرزمین کوچک سوئیس که تنها در چهار ماه سال می توان کشاورزی و دامداری انجام داد بهترین لبنیات ( پنیر ) دنیا تولید می شود. سوئیس کشوری است که به لحاظ امنیت ، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین سبب به گاوصندوق دنیا مشهور شده است ( بانک های سوئیس )
افراد تحصیل کرده ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.
نژاد و رنگ پوست هم زیاد مهم نیستند زیرا مهاجرانی که در کشور خود بر چسب تنبلی می گیرند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد و فعال تبدیل می شوند.
پس تفاوت در چیست ؟
تفاوت در رفتارهایی است که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را مورد تحلیل قرار میدیم متوجه میشیم که اغلب اونها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می کنند:
1 - اخلاق به عنوان اصل پایه
2 - وحدت
3 - مسئولیت پذیری
4 - احترام به قانون و مقررات
5 - احترام به حقوق شهروندان دیگر
6 - عشق به کار
7 - تحمل سختی ها به منظور سرمایه گذاری برای آینده
8 - میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده
9 - نظم پذیری
اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از این قواعد پیروی می کنند
برای مثال در کشور ما :
کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می شود
کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت نامیده می شود
کسی که اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت
کسانی که حقوق دیگران را پامال می کنند و قالتاق هستند زرنگ خوانده می شوند
انسانهای منظم افرادی خشک و بی حال به حساب می آیند
همه به دنبال یک شبه رفتن راه صد ساله هستند و .......
بیایین از همین لحظه از خودمان شروع کنیم
ما ایرانیان فقیر هستیم اما نه به خاطر اینکه منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بی رحم بوده است
ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان سبب چنین پدیده ای شده است
ما برای آموختن و رعایت اصول پیشرفت اهتمام نداشته ایم
از شما میخوام که این پست رو به اشتراک بذارید ... امید آنکه تحول ایجاد شود
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:49  توسط حسین خانجانی
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
پ.ن : خوشبختی ما آدما در سه چمله س ، تجربه از دیروز ، استفاده از امروز ، امید به فردا ، ولی ما به سه جمله دیگر زندگی خودمان را تباه می کنیم : حسرت دیروز ، اتلاف امروز و ترس از فردا
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:27  توسط حسین خانجانی
|
انشای یک کودک دبستانی در مورد ازدواج
نام : کمال
کلاس : دوم
هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.
حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.
در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.
از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي رضا هم از زندان در مي آيد
من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.
همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي رضا با پدر خانومش حرفش بشود.
دايي رضا مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي رضا هم خانه دار نبود و دايي رضا مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!
البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
اين بود انشاي من.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 8:31  توسط حسین خانجانی
|